محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

802

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و سعيد چون آن بديد ، حجّاج را گفت : اصلح الله الامير ، تو هرگز اين چنين نگفتى ، و جز آن كس نميرد كه او را اجل رسيده بود ، و اين مرد را نيز اجل رسيده است و اميد دارم كه نزديك است اجل او اگر دستورى دهى تا از گروه خويش كار فرمايم تا به حرب او شود . حجّاج گفت : اين سگ مردمان را بترسانيد و ليكن تو به دانى ، هر كه را خواهى به حرب او فرست . سعيد بيامد . چون قدامه مبارز خواست يكى را پيش او فرستاد . او را نيز بكشت . سعيد را اندوه آمد از آنكه حجّاج گفته بود . پس قدامه ديگر باره مبارز خواست . سعيد نزديك حجّاج شد و گفت : مرا دستورى ده تا پيش آن سگ شوم . حجّاج گفت : تو چنانى كه مىنمايى . سعيد گفت : نعم يا ايّها الامير ، آن چنانم كه تو خواهى . حجّاج گفت : شمشير به من نماى . گفت : با من شمشيرى است گرانتر از اين . حجّاج شمشير خويش به دو داد ، پس او را گفت : زرهى نيك دارى و اسپرى قوى و ليكن ندانم كه با اين مرد چگونه خواهى بودن . سعيد برفت . چون به نزديك قدامه رسيد گفت : بايست اى دشمن خداى عزّ و جلّ . سعيد را طمع افتاد اندر او و شاد شد بدان سخن . پس قدامه را گفت از دو كار يكى بكن ، يا مرا دست بازدار تا سه ضربت ترا بزنم چنان كه من خواهم ، يا سه ضربت مرا بزن چنان كه تو خواهى . سعيد گفت : من آغاز كنم . گفت : روا است . قدامه سينهء خويش به قرپوس برنهاد و سعيد به هر قوت كه داشت يك ضربت بزد بر خودش ، و كار نكرد . سعيد را اندوه آمد ، ديگر ضربت بر كتفش زد ، هم كار نكرد ، سوم ضربت بزد ، و هم كار نكرد . قدامه گفت : اكنون خويشتن را به من سپار . سعيد خاموش بود . قدامه يك بن نيزه بزد و او را از اسب درگردانيد و فرود آمد و از ساق موزه كاردى بيرون آورد و خواست سرش ببرد . سعيد گفت : سوگند دهم به تو كه ترا نامى نبود از كشتن من چنان كه مرا دست بازدارى ! گفت : تو كيستى ؟ گفت : من سعيد الحرشى . گفت : اى دشمن خداى عزّ و جلّ برو و حجّاج را بگوى از آنچه ديدى . سعيد بيامد و حجّاج را گفت : امير بهتر دانست ، و قصّه او را بگفت . و بدين حربها اندر أبو البختري و سعيد بن جبير پيش صف اندر آمدندى و اين آيت بخواندندى : * ( ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ الله كِتاباً مُؤَجَّلًا وَمن يُرِدْ ثَوابَ ) *